دیدار با چشمانت
چشمان امن تو مهلت پلک زدن نمی داد
باران سرد
کنار نرده های کهنهء کارون...
با من می تپیدی
و بخار پیشانی ام وعدهء قراری دیگر را به باران می داد
از کجا آمده بودی؟
که این گونه دلم را به شعر می کشیدی
من با تو شعر می گویم
با تو زندگی می کنم
بی تو مرگ می سرایم
بی تو شعر می شوم
دی هشتاد و شش
+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت0:13توسط سعید رشیدی منفرد |


